|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از سيدمهدی موسوی :: 2 سيد دوست خوبيه برای من، هرچند کم پيدا ولی خوب! گرچه من کبوتر نامه رسون خوبی نبودم براش، گرچه شائبه کلاغ ايجاد میکنم براش، ولی خيلی بهش علاقه دارم، اونم همينطور. هيچکدوممون هابيل نيست هيچکدوم هم قابيل. تنها کلاغ واژه مشترک ذهنهامونه... چند کار ازش می نويسم: تقديم به پرنده ناباورم غزل! تقديم به هزاره غم: دخترم غزل -"بابا چرا تو شاعر خوبی نمی شوی؟!" هی گريه می کند وسط دفترم غزل هی جيغ می کشد که به دنيا بيايد از... هی مشت می زند به خودش در سرم غزل من از وسط دو نصف شدم: مهدیِ ... همين! و نيمه جدا شده ی ديگرم غزل از من نخواه هيچ که اين عمر رفته را در انتظار مرگ به سر می برم غزل اصلا برو و دختر يک مرد خوب شو من احمقم، گهم، لجنم، من خرم غزل! بابا تو را کتک زده بابا بدست! بد! ديوانه ام! ببخش مرا! شاعرم غزل!! چيزی نمانده برايم به غير تو اول غزل، هميشه غزل، آخرم غزل ____________________________________ و مرد کيفش را از کنار خود برداشت و مرد کيفش را روی پای خويش گذاشت ↓ و مرد کيفش را باز کرد، پول شمرد و مرد کيفش را بست، پولها را برد ↓ گذاشت توی جيب چپش به خود خنديد و بعد يک تاکسی را جلوی چشمش ديد ↓ سوار شد کيفش را گذاشت بر پايش نگاه کرد به ساعت به عقربه هايش ↓ و مرد کيفش را باز کرد، باز گذاشت و مرد اسلحه را از درون آن برداشت ↓ و مرد کيفش را بست، بعد با خنده بدون علت شليک... سمت راننده ↓ ... و مرد کيفش را از کنار خود برداشت و مرد اسلحه را کنار مرده گذاشت ↓ و رفت تا به خيابان ديگری که... رسيد! و بعد يک تاکسی را جلوی چشمش ديد ↑ ____________________________________ اين چار برگ خشک شده مال دفتر است نه! آخرين قمار من و دست آخر است 1- من را به چاه درد خود انداخت و گذشت هر کس که گفت با من خسته برادر است... 2- گفتيد عاشقيد و به من... آه! بگذريم چون شرح ماجرای شما شرم آور است 3- گفتيد:"بی کسی به خدا سرنوشت توست تنهاترين پرنده عالم کبوتر است" 4- گفتيد:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن" اين حرفها برای من از مرگ بدتر است سرباز برگهای مرا جمع می کند ما باختيم... نوبت يک مرد ديگر است... ___________________________________ بانوی پشت پنجره ماتو گرفته است هفت آسمان پوچ مرا غم گرفته است ابليس پشت پنجره ای خيس، بيقرار فرياد می رند: دل من هم گرفته است! دستان مرد يخزده را بعد سالها دختر کنار پنجره محکم گرفته است زن عاشقست و توی دلش حدس میزند بيماری "برو به جهنم" گرفته است! او يک فرشته بود، سپس ديو شد، سپس... هر چند زن قيافه آدم گرفته است ای شعر! هرزه ای که نگاه غريبه ات امروز شکل "حضرت مريم" گرفته است ↓ لبخند هی بزن به مخاطب... که تا ابد از حال من نپرس که حالم گرفته است
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از زندهياد مهدی اخوان ثالث :: 2 "خوان هشتم"، حتما تا آخر آخر بخونينش و با من همآوا بشين... خدا رحمتش کنه استاد اخوان رو... ... يادم آمد هان، داشتم میگفتم، آن شب نيز سورت سرمای دی بيدادها میکرد. و چه سرمايی چه سرمايی! بادبرف و سوز وحشتناک ليک خوشبختانه آخر، سرپناهی يافتم، جايی گرچه بيرون تيره بود و سرد، همچون ترس قهوهخانه گرم و روشن بود همچون شرم... همگنان را خون گرمی بود. قهوهخانه گرم و روشن، مرد نقال آتشين پيغام، راستی کانون گرمی بود. مرد نقال آن صدايش گرم، نايش گرم، آن سکوتش ساکت و گيرا و دمش، چونان صداي آشنايش گرم راه میرفت و سخن میگفت. چوبدستی منتشا مانند در دستش، مست شور و گرم گفتن بود. صحنه ميدانک خود را تند و گاه آرام میپيمود. همگنان خاموش، گرد بر گردش، به کردار صدف بر گرد مرواريد، پای تا سر گوش -"هفت خوان را زادسرو مرو يا به قولی "ماخ یالار" آن گرامی مرد آن هريوهی خوب و پاکآيين روايت کرد؛ خوان هشتم را من روايت میکنم اکنون،... من که نامم ماث" همچنان میرفت و میآمد همچنان میگفت و میگفت و قدم میزد "قصه است اين قصه، آری قصه درد است شعر نيست، اين عيار مهر و کين مرد و نامرد است بی عيار و شعرِ محضِ خوب و خالی نيست هيچ –همچون پوچ- عالی نيست اين گليم تيرهبختیهاست خيسِ خون داغ سهراب و سياوشها، روکش تابوت تختیهاست..." اندکی استاد و خامش ماند پس همآوای خروش خشم، با صدايی مرتعش، لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند: آه، ديگر اکنون آن عماد تکيه و اميد ايرانشهر شيرمرد عرصهی نآوردهای هول، پور زال زر؛ جهان پهلو، آن خداوند و سوار رخش بیمانند، آنکه هرگز –پون کليد گنج مرواريد- گم نمیشد از لبش لبخند، خواه روز صلح و بسته مهر پيمان را، خواه روز جنگ و خورده بهر کين سوگند آری اکنون شير ايرانشهر تهمتن گرد سجستانی کوه کوهان، مرد مردستان رستم دستان در تگ تاريک ژرف چاه پهناور کِشته هر سو بر کف و ديوارههايش نيزه و خنجر، چاه غدر ناجوانمردان چاه پستان، چاه بیدردان، چاه چونان ژرفی و پهناش، بیشرميش ناباور و غمانگيز و شگفتآور آری اکنون تهمتن با رخش غيرتمند، در بُن اين چاه آبش زهر شمشير و سنان، گم بود پهلوان هفت خوان اکنون طعمهی دام و دهان خوان هشتم بود و میانديشيد که نبايستی بگويد هيچ بس که بیشرمانه و پست است اين تزوير، پشم را بايد ببندد، تا نبيند هيچ... بعد چندی که گشودش چشم رخش خود را ديد بس که خونش رفته بود از تن بس که زهر زخمها کاريش گويی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت میخوابيد او از تن خود –بس بتر از رخش- بی خبر بود و نبودش اعتنا با خويش. رخش را میديد و میپاييد. رخش آن طاق عزيز، آن تای بیهمتا رخش رخشنده با هزاران يادهای روشن و زنده... گفت در دل: "رخش! طفلک رخش! آه!" اين نخستين بار شايد بود کان کليد گنج مرواريد او گم شد. ناگهان انگار بر لب آن چاه سايهای را ديد او شغاد آن نابرادر بود که درون چه نگه میکرد و میخنديد و صدای شوم و نامردانهاش در چاهسار گوش میپيچيد... باز چشم او به رخش افتاد- اما... وای! ديد رخش زيبا، رخش غيرتمند رخش بیمانند، با هزارش يادبود خوب، خوابيدهست آنمچنان که راستی گويی آن هزاران يادبود خوب را در خواب میديدهست... بعد از آن تا مدتی تا دير، يال و رويش را هی نوازش کرد، هی بوييد، هی بوسيد، رو به يال و چشم او ماليد... مرد نقال از صدايش ضجه میباريد و نگاهش مثل خنجر بود: "و نشست آرام، يال رخش در دستش، باز با آن اخرين انديشهها سرگرم جنگ بود اين يا شکار آيا؟ ميزبانی بود يا تزوير؟ قصه میگويد که بیشک میتوانست او اگر میخواست که شغاد نابرادر را بدوزد –همچنان که دوخت- با کمان و تير بر درختی که به زيرش ايستاده بود، و بر آن بر تکيه داده یود و درون چه نگه میکرد قصه میگويد اين برايش سخت آسان بود و ساده بود همچنان که میتوانست او اگر میخواست، کان کمند شصت خم خويش بگشايد و بيندازد به بالا، بر درختی، گيرهای سنگی و فراز آيد ور بپرسی راست، گويم راست قصه بیشک راست میگويد. میتوانست او اگر میخواست. ليک..."
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از محمدرضا رستمپور :: 2 محمدرضا از بچههای گل ايلامی هستش که قبلا فک کنم يه کار ازش توی همين وبلاگ زدم با مطلع "گمان نمیکنم اين دستها به هم برسند...". الانم میخوام يکی دو کار ديگه ازش بزنم. کاراش جديداً توی یه کتاب به اسم "از زبان زخمها" چاپ شده که توصيه ميکنم اگه دستتون رسيد حتما بخونين... لينک محمدرضا رو از همين بغل میتونين ببينين... و عشق اين که دل از او به اشتياق میافتد بدون اينکه بخواهيم اتفاق میافتد اگر چه بار گرانی ست گر به دوش نباشد مسير چشمه بودن به باتلاق میافتد هميشه وقت رسيدن به عمق معنی نابش گلوی واژه و جمله به اختناق میافتد چه حکمتی ست خدايا که بی بلای وجودش ميان زندگی و مرگ انطباق میافتد هنوز هيچ دلی پی نبرده است که اين شود چرا بیآنکه بخواهيم اتفاق میافتد... _____________________________________ از همين خانه که حالا گله بر میخيزد لحظه آمدنت هلهله بر میخيزد شوق پيوستنمان ريشه گرفتهست چه باک اگر اينسان تبر فاصله بر میخيزد معجزه نيست فقط زورق تو ديده شدهست رو به دريا اگر اين اسکله بر میخيزد بیگمان بوی حضور تو به ذهنم خوردهست کز درخت غزلم چلچله بر میخيزد تو خود عشقی و من منتظرت میمانم هرچه هست از دل اين مساله برمیخيزد با زبانم چه بگويم که دهان زخمم باز ماندهست و از او هلهله برمیخيزد ___________________________________ تمام کوچه در خوابند جز من و حسرتِ تيرکمان "آن سالها" و هراس خواب از بازگشت کودکی که پی بافتن ريسمانی به آسمان لای کتابها گم شد! کودک برنگشت و من نه نگرانم نه پی تيرکمانی که ديگر نيست میگردم که دنيا فرق چندانی نکردهاست تنها به جای جيبِ مادرم تقاص شيشههای شکسته را دفتر شعرم در آتش میپردازد.
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |